خرده صحنه های طنز

شیفته تکه های کوچک طنزی هستم که وسط فیلم های کاملا جدی کارگردان های کار درست رو می کنند.

مثال:

توی محرمانه لس آنجلس، کاری که گروهبان اد اکسلی سر لانا ترنر میاره!

یا باز توی همون محرمانه لس آنجلس وقتی پزشک قانونی داره از محتویات معده مقتول گزارش می ده.


اخیرا هم توی فیلمی به این جمله باحال از زبان شخصیت اصلی فیلم برخوردم، در جواب دوستش که می گفت حالا لازم هست اسلحه با خودت بیاری:


It's better to have a gun and not need it than to need a gun and not have it

۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۲۰ ۰ نظر
احمد احمدی

خبر خوب

خبر خوب اینکه استاد جوانم در دانشگاه که با ایشان پروژه کارشناسی گذراندم و کلی درس خوب برای چگونه زیستن و همچنین بهتر زیستن از ایشان یاد گرفتم، دیروز دانشیار شدند.


تا چند دقیقه دیگر هم عازم شیرینی فروشی هستم که شیرینی بگیرم و ببرم دانشکده!

۲۱ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۳۳ ۰ نظر
احمد احمدی

فوتبال و زندگی

مدت زیادی است که مثل گذشته، فوتبال را دنبال نمی کنم. امشب به طور اتفاقی حدود پانزده دقیقه از بازی ختافه (ختافه تیم مورد علاقه جناب قل مراد بود، اگر یادتان باشد:) )-رئال مادرید را دیدم. اولین نکته ای که دیدم این بود که چقدر فوتبال جذاب شده است. فوتبالی دقیق، کم حرف و بدون حرکت اضافی. پاس هایی دقیق که دقت شان در یافتن مقصد من را متعجب و ذوق زده می کرد. در کنار این ها، قدرت و جسارت دوست داشتنی ستارگان حاضر در زمین بود، که این معجون دل پذیر را خواستنی تر می کرد. گل سوم رئال به ختافه فقط ذره ای کوچک از هنرمندی این ستارگان بود.  قدرت و تأثیرگذاری مربیان بزرگ نیز در این امر قطعا دخیل است، و همچنین به کار گرفتن تکنولوژی در تحلیل وقایع زمین فوتبال.

 

 

اگر وقت و حوصله اش بود، شاید دوباره فوتبال را وارد زندگی ام کردم؛ نه فقط بخاطر جذابیتی که دارد؛ راستش از شما چه پنهان در همین پانزده دقیقه ای که از بازی اخیر دیدم، درس زندگی هم توانستم برای خودم استخراج کنم. یادم هست دکتر احسان رضایی مدت ها پیش یادداشتی در مدح فوتبال نوشته بود، چیز دقیقی از آن یادداشت یادم نیست، فقط از نوشته این پزشک برزیلی دکتر سوکراتس دوست! این یادم است که مقایسه می کرد فوتبال را با ورزش های دیگری که توپ را با دست کنترل می کنند. توپ را اصالتا باید با دست کنترل کرد؛ این موجود گرد را جز با دست و ده انگشت نمی توان به نحو احسن مدیریت کرد، و جالبی و جذابیت فوتبال نیز در همین  است که باید این کار را به ده انگشت پا بسپری! و اینجا است که ماجرا شروع می شود.

شاید زندگی هم بی شباهت به این حقیقت واضح ولی کمتر دیده شده فوتبال نباشد؛ درست است که خیلی از اوقات و تقریبا همیشه بهترین مدیریت بر توپ را می توان با دست انجام داد، ولی دست زدن به توپ می شود خطای مهم و آشکار فوتبال. در زندگی هم گاهی به نظر می رسد که شاید باید توپ را با دست گرفت و هندبال گونه گذاشتش توی دروازه؛ولی دقیقا دست زدن به توپ می شود خطا (و اگر در محوطه جریمه زندگی باشد، که باید تاوان سختی بدهی) و باید با لطایف الحیل، توپ را با پا رام کرد و فرستاد به آنجا که باید.

وقت کردید نامه دکترحمیدرضا صدر (دکتر صدر لیسانس اقتصاد و فوق لیسانس شهرسازی از دانشگاه تهران دارد و دکتری شهرسازی از دانشگاه لیدز انگلستان) به آرسن ونگر که تازگی منتشر شده است را بخوانید. دکتر صدر سینما دان، از آدم هایی است که فوتبال را زندگی گونه دوست دارد و از آن لذت می برد. این لذت وقتی دارد با هیجان (و گاهی لکنت حاصل از این هیجان) از فوتبال می گوید (و احتمالا در کتاب های فوتبالی اش) قابل درک است.

آرسن ونگر

 

۱۳ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۳۰ ۰ نظر
احمد احمدی

سینمای ما

یه سوال!
چرا این قدر سینمای ما افتضاح هست؟ یا کمی مهربون تر بپرسم، چرا این قدر فیلم بد تو سینمای ما ساخته میشه؟

چند وقت پیش دربند پرویز شهبازی رو دیدم، که افتضاحی بود واسه خودش.
 تو ایام جشنواره سوتفاهم جناب معتمدی رو دیدم، فاجعه!
به وقت شام بد نبود، و دراکوب هم هعی! می تونست بهتر باشه.

چند روز پیش هفت ماهگی هاتف علیمردانی رو دیدم، فیلم که تموم میشه آدم از خودش می پرسه خب که چی مثلا؟
الان هم فیلم آزادی مشروط رو دیدم که باز هم داغون. من که سینما دان نیستم و چیزی از تدوین نمی دونم اصلا، تو تدوین فیلم ایراد می دیدم؛ کار به جایی رسید که پیش بینی می کردم الان دوربین کجا میره و الان بازیگر اولین کلمه جمله اش چه خواهد بود! قاتل ماجرا هم که براحتی قابل حدس بود (منظور از قابل حدس بودن این نیست که جواب معما رو راحت میشد پیدا کرد، اصلا معمایی نبود، و فقط چون منشی از صاحب کارش یه کم محلی دیده، وی را به قتل می رساند! در این حد واقعا! آخه اینا درباره ما و درباره آدما چی فکر کردن!) و شخصیت ها هم معلوم نبودن که چی به چی هستن! و اصلا افغانستانی بودن اون کارآموزه یعنی چه؟
یعنی واقعا این بزرگوران چند تا فیلم خوب ندیدن، که سعی کنن به معیارهای یه فیلم خوب اثرشون رو حتی نزدیک هم کنن!

چند روز پیش پل جاسوسان اسپیلبرگ رو دیدم؛ فیلم خوب بود، ولی چند تا رفتار کلیشه ای توش بود که از اسپیلبرگ بعید بودن! و بعد مقایسه می کنم با فیلم هایی که اخیرا از سینمای خودمون دیدم و به عبارت مهم «ما هیچ ما نگاه» می رسم!

بگذار تا وقتی دگر واقعا! بگذار
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۴۴ ۲ نظر
احمد احمدی

23 دی ماه، سال روز درگذشت استاد سیدجعفر شهیدی

سیدجعفر شهیدی از تاریخ نگاران مورد علاقه من است. این دو یادداشت استاد رسول جعفریان درباره دکتر شهیدی، یکی نگاه یک استاد تاریخ به یک تاریخ دان ادیب است و دیگری هم مروری است بر آثار تاریخی استاد شهیدی:


۲۳ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۹ ۰ نظر
احمد احمدی

توییترنامه؛ دیوید فینچر

توییتر فیلترم کرده! فلذا اینجا توییت می کنم:

اگر بخواهم از بین کارگردان های زنده جهان یک کارگردان را به عنوان کارگردان مورد علاقه ام انتخاب کنم، تردیدی در انتخاب دیوید فینچر نخواهم کرد!


۱۷ دی ۹۶ ، ۰۶:۴۹ ۲ نظر
احمد احمدی

یک تذکر تاریخی!

چند روز پیش حین مطالعه کتاب «تاریخ اسلام» نوشته مرحوم دکتر علی اکبر فیاض، که توسط انتشارات دانشگاه تهران چاپ شده است، به سؤالی برخورد کردم. برای یافتن جواب به «اطلس شیعه» استاد رسول جعفریان مراجعه کردم. هنگام تورق اطلس شیعه به طور ناگهانی با یک اسم مواجه شدم. عبدالله بن سبا؛ در همان کتاب دکتر فیاض و در فصل خلفای راشدین، این عبدالله بن سبا یا ابن سوداء (گویا مادر وی سیاه پوست بوده است) به عنوان یکی از سر دسته های شورشیان علیه عثمان معرفی و کمی درباره اش صحبت می شود.

خلاصه؛ توی کتاب اطلس شیعه رسول جعفریان به این اسم برخوردم و رسول جعفریان از ابهاماتی پیرامون این شخصیت گفته بود و نکاتی مثل این که از تواریخ معتبر فقط طبری است که بی واسطه از شخصی بنام سیف بن عمر (در صورت جعلی بودن ابن سبا، این سیف بن عمر، که گویا اصلا فرد قابل اعتمادی نیست، جاعل شخصیت ابن سبا است) درباره ابن سبا می گوید و بقیه مورخین مثل ابن خلدون نیز ماجرا را از طبری نقل می کنند. کمی که بیشتر درباره این بشر مطالعه کردم، دیدم که کلا عده ای وجود وی را منکر می شوند و بنا به اسنادی قابل اعتنا این شخصیت را ساختگی می دانند؛ افرادی مثل طه حسین و علامه طباطبایی منکر وجود این شخصیت هستند. جناب سید مرتضی عسکری هم تحقیق عالمانه ای درباره این شخصیت کرده است. اینجا دو تا لینک قرار می دهم یکی از ویکی پدیای فارسی و دیگری هم از ویکی شیعه که درباره این بشر (یا نابشر!) صحبت کرده اند و بدیهتا مطلب ویکی شیعه دقیق تر و عالمانه تر از مطلب ویکی پدیای فارسی است.

ویکی شیعه

ویکی پدیا

القصه؛ در ایام محرم یکی از کاربران ناشناس توییتر (که با تقریب خوبی میشه گفت ایشون بیمار تشریف دارن و هدفی جز شبهه پراکنی عامدانه نداشتن) دست به انتشار رشته توییتی زده بود درباره امام حسین، و سعی کرده بود با استناد به منابع تاریخی دست اول، نگاه مثبتی که در جامعه درباره امام حسین وجود دارد را خدشه دار کند. روش ایشان(یا شاید گروه فکری پشت آن شخصیت توییتری ناشناس!) هم این بود که در حداکثر 140 حرف (Character) (آن ایام هنوز توییتر 280 حرفی نشده بود) نکته ای تاریخی با مشی مذکور ذکر می کرد و بعد هم زیر آن توییت، به عنوان مرجع می نوشت تاریخ طبری یا اخبار الطوال یا مثلا کامل ابن اثیر. کارش البته زیرکانه بود؛ زیرا عموم مردم که تخصصی در حوزه مطالعات تاریخی ندارند، مشی تاریخ نگاری جناب طبری را نمی شناسند و همین که می بینند منبع کلام، تاریخ مهمی مثل طبری است، گمان می کنند که حرف قطعی و متقن است. در صورتی که خود طبری هم این چنین ادعایی ندارد. اصولا مشی خیلی از تاریخ نگاران نخستین مسلمان تحلیلی نبوده است و به گمانم ابن خلدون است که برای اولین بار تاریخ نگاری تحلیلی را وارد منابع تاریخی اسلام می کند.

خلاصه مطلب این که درباره نکات و تحلیل های مربوط به تاریخ اسلام که گه گاه می بینیم یا می شنویم سعی کنیم با احتیاط برخورد کنیم و با مراجعه به افراد متتبع و منابع دقیق و معتبر، صحیح و یا غلط بودن گزاره ها را بررسی کنیم.

پی نوشت:

تازه این بحث برای تاریخ اسلام است که حداکثر هزار و چهارصد سال قدمت دارد آن هم هزار و چهارصد سال با کلی منابع تاریخی؛ هم شرقی و هم غربی، هم مسلمان نوشته و هم غیر مسلمان نوشته. برای تاریخ های قدیمی تر مثل تاریخ ایران باستان _که چند سالی است بحثش زیاد شده است_ بسیاری از گزاره هایی که در سطح شبکه های مجازی مطرح می شود در حد مزاح هستند و هستند تاریخ نگارانی که حتی به منابع علمی این حوزه هم نقدهای جدی، عالمانه و دقیقی مطرح می کنند.

۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۵:۴۳ ۱ نظر
احمد احمدی

برنده شدن هنوز هم حس خوشی داره!

۰۵ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۹ ۳ نظر
احمد احمدی

طرحی برای کتاب خوانی

آیین تقوا، ما نیز دانیم/ لیکن چه چاره، با بخت گم راه
فرض بر این است که خواننده این سطور جزء یکی از ۲۵۰ نفری است که آخرین چاپ کتاب «چنین گفت ابن عربیِ» نشر نی برای ایشان چاپ شده است. مدتی پیش با واقعیتی عجیب و تلخ مواجه شدم که چندین جا نقلش کرده ام و ذکر آن اینجا هم لازم است. چند ماه پیش برحسب عادت سری به مغازه دوست کتاب خوانم زدم. مثل همیشه زیر ویترین پر از کتاب بود و روی ویترین هم یک کتاب در دست مطالعه داشت. کتاب روی ویترین «چنین گفت ابن عربی» نوشته «نصر حامد ابوزید» از نشر نی بود. مثل همیشه نگاهی به صفحه شناسنامه کتاب انداختم؛ قیمت، تیراژ و نوبت چاپ را نگاه کردم . نکته جالب ماجرا، رقم تیراژ کتاب بود؛ به نظر شما تیراژ آن کتاب چند نسخه بود؟ فقط ۲۵۰ نسخه. وقتی این خاطره را برای دوستی دیگر تعریف می کردم، دوستم عکسی از شناسنامه همان کتاب را که چند سال پیش خریده بود برایم فرستاد که عدد تیراژش بیش از ۲۰۰۰ بود.
هدف از ذکر این مقدمه کوتاه این بود که بگویم فرض بر این است که خواننده این سطور جز افرادی است که کتاب می-خواند و از آنهایی نیست که با لطایف الحیل باید تشویق شان کنیم که کتاب بخوانند؛ پس با شمایم! شما ۲۵۰ نفر از ۸۰ میلیون نفر جمعیت کشورم.
دوست کتاب خوانی داشتم که کلامی با این مضمون از استاد بهاالدین خرمشاهی نقل می کرد: تا چهل سالگی هر چی دلتان خواست بخوانید(منظور این بود که در هر حوزه ای دوست دارید مطالعه کنید). اگر اهل کتاب خواندن باشید با درد «پراکنده خوانی» آشنا هستید. احتمالا از «هستی و زمان» هایدگر تا دیوان «وحشی بافقی» و «ابلوموفِ» «گنچاروف» را تورق کرده اید و سری هم به آثار دکتر زرین کوب و ذبیح الله صفا و محمدعلی موحد زده اید و در حوزه مطالعات دینی هم با شریعتی و مطهری و سروش و احیانا شهید بهشتی آشنایی دارید و چیزهایی از ایشان خوانده¬اید. ولی آیا این راه، و این همه پراکنده خوانی مقبول است؟ _ مقبول به معنای راه گشا! البته_ البته که به نظرم لازم، و دقیق تر بگویم مستحب است آثار این بزرگان را بخوانیم و بخوانید، ولی؟ بگذارید یک مثال ملموس بزنم. اگر من امسال ایام محرم حماسه حسینی شهید مطهری را لای مطالعه آثار اخوان و احمد شاملو بخوانم و چند ماه دیگر یا یکی دو سالِ بعد هم بروم سراغ شهید جاوید صالحی نجف آبادی و مدتی بعد از خواندن بینوایان و کلیدر و آیدا در آینه و چند کتاب دیگر، در ایام اربعین هم سری به قیام امام حسین سیدجعفر شهیدی بزنم و به همین منوال قاطی همه چیز خوانی هایم چند کتاب دیگر هم بخوانم درباره امام حسین و عاشورا، به نظر شما بعد از این حجم مطالعه در این حوزۀ مشخص، آیا در زمینه عاشورا و تاریخ آن می توانم به یک جمع¬بندی مفید و احیانا تطبیقی برسم. آیا می توانم برای مدت ۲ ساعت درباره حادثه عاشورا صحبت کنم و چرایی این اتفاق و ماهیت قیام را تحلیل کنم؟
حسب تجربۀ شخصی ام این گونه خواندن ها را باید از یک دوره ای کنار گذاشت. خوب است آدم با این روش کتاب خوانی را شروع کند ولی این گونه خواندن شما را فقط یک انسان کتاب خوان بار خواهدآورد؛ ولی آیا خود کتاب خواندن هدف است یا کتاب و کتاب خواندن وسیله ای است برای یک هدف مهم تر. ما که قرار نیست وقت و زندگی تکرار نشدنی خودمان را صرف کنیم تا آمار مثلا ۲ دقیقه ای سرانه مطالعه را جابه جا کنیم و کمی هلش بدهیم به سمت بالا؟ قرار است؟
نقل قول منسوب به استاد خرمشاهی به نظر مقبول است؛ مقبول به معنای آغازی برای ورود به وادی کتاب و کتاب خوانی و نامقبول است؛ نامقبول به معنی این سخنی که زیاد شنیده ایم: دریاچه ای به عمق چند صد متر ارجح است به اقیانوسی تُنُک به عمق چند سانتی متر.
قرار است کتاب بخوانیم تا عمیق تر شویم، فکر کردن را بیاموزیم و خلاقیت خودمان را در تحلیل مسایل عمق ببخشیم و نه اینکه خودمان را سرگرم کنیم با چند تا اسم علامه و استاد و فیلسوف و رمان نویس ایرانی و روس و امریکایی و آلمانی.
اما ایده ای برای رفع این معضل رایج:
نمی گویم پراکنده خوانی را کنار بگذاریم؛ پراکنده خوانی لذتی است دیرپا و دوست داشتنی. گلستان سعدی بخوانیم، جنگ و صلح و هملت بخوانیم، با بینوایان ویکتور هوگو زندگی را دوباره بشناسیم، شاهنامه و مثنوی هم بخوانیم ولی، ولی، یک زمینه تخصصی و خاص و مفید برگزینیم و با راه نمایی یک استاد خبره در آن حوزه شروع کنیم به مطالعه عمیق و دقیق. مطالعه¬ای علمی که مسیرش مشخص، ابتدایش معلوم و انتهایش هم رو به افقی روشن و دقیق باشد. این خط تخصصی می¬تواند مهندسی برق، ریاضی، تاریخ، فلسفه، ادبیات، شعر، برنامه نویسی کامپیوتر و… باشد و لای این تخصصی خوانی هایمان گه گاهی هم اشعار سیدعلی صالحی بخوانیم و ناتور دشت بخوانیم و جنایت و مکافات. وقت کم است و به قول استادم خواندنی های خوب هم زیاد ولی به فرموده مولا علی: کسی که خویشتن را به کارهای غیرضروری مشغول کند، کاری را که انجام دادنش برای او لازم است ضایع کرده و از بین می برد. پس بیایید یاد بگیریم گزینش بکنیم و گزیده بخوانیم و به یاد داشته باشیم این دو بیت مثنوی را که استاد محمدتقی جعفری زیاد می خواندند:
راه هموار است و زیرش دام ها/ قحطی معنا میان نام ها
لفظ ها و نام ها چون دام ها/ لفظ شیرین ریگ آب عمر ما
(جسارتا اگر کسی معنی و منظور این دو بیت را متوجه نشده است خجالت نکشد و بگردد دنبال مفهوم این دو بیت مثنوی، من خودم مدت ها می خواندم و معنای تمثیلی بیت دوم و خصوصا مصرع دوم را نمی فهمیدم!)
پی نوشت اول: البته هستند و می شناسم انسان های نخبه ای که در کنار حوزه تخصصی خودشان که در آن حوزه جزء بهترین ها هستند همزمان در یک یا دو رشته دیگر هم به صورت حرفه ای، عالی، دقیق و هدف مند مشغول مطالعه هستند و تخصصی خوانی و حرفه ای خوانی شان را محدود به یک حوزه نکرده اند و در کنار تخصصی خوانی شان مطالعات جانبی مثل رمان خوانی و ... هم دارند. ولی خب من این راه را برای هیچ کس پیشنهاد نمی کنم. چرا که ممکن است نوعا فرد به نوعی خود را فریب بدهد و برگردد سراغ همان پراکنده خوانی ای که ذکر شد.
پی نوشت دوم: پی نوشت دوم هم بیتی دیگراز همان غزل جناب حافظ که یک بیت آن حسن مطلع این یادداشت بود:
آئین تقوا ما نیز دانیم/ لیکن چه چاره، با بخت گم راه
من رند و عاشق در موسم گل/ آن گاه توبه استغفرالله

۲۴ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۹ ۳ نظر
احمد احمدی

مائیم و آب دیده...

هنر حکایت عجیبی دارد؛ موسیقی، شعر، خوش نویسی... ارتباطات خاص و ورای حد توصیفی با روح آدمی برقرار می کنند. به نظرم حتی می شود براحتی با توجه به نوع موسیقی و شعری که یک انسان گوش می دهد و می خواند، تا حد خوبی به عمق شخصیت و نگاهش به زندگی پی برد.

من سال هاست از روی تفنن شعر می خوانم. حافظ، جلال الدین رومی، سعدی، سهراب، قیصر امین پور... . نکته جالب تمام این سال ها این بوده است که هیچ وقت هوس شعر گفتن به سرم نزده است؛ چون جوششی نمی دیدم که بروم دنبال کوشش، ولی هفته پیش برای اولین بار توی زندگی با خودم گفتم، کاش می توانستم شعر بگویم؛ گاهی اوقات فقط یک زبان شاعرانه و نگاه شعر گونه است که می تواند عمق و اصل مطلب را بیان کند. مثلا شما غصه از وجودت سر ریز شده باشد، بعد بگویی:

دردهای پوستی کجا؛ درد دوستی کجا.

یا غم فراق آن چنان عذابش الیم باشد که بگویی:

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی/ چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.

یا این سطر طولانی و عجیب از اخوان را بخوانید تا ببینید که پائیز و معانی مترتب بر پائیز در ادبیات ما یعنی چه:

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید!

مطمئن هستم این سرایش ها و سروده ها علاوه بر اینکه بعد از گذر چندین و چند نسل، هم چنان تأثیرات عمیقی بر خوانندگانشان خواهند گذاشت، برای خود سراینده نیز، موجب حظ و لذت بوده است، لذت خلق، و لذت از اینکه توانسته است حق مطلب را ادا کند.

القصه؛ ما یک همشهری شاعر داریم (البته داشتیم، ایشون چند سالی است که فوت کرده اند) که ایشان در شعر محلی عالی اند. زنده یاد ایرج شمسی زاده، در توصیفات شاعرانه تا آن جایی که من دیده ام، خیلی خوب هستند. یک شعر معروف دارند بنام «نوروز» که محسن شریفیان و غلامرضا وزان این شعر را به قالب موسیقی برده اند و گه گداری هم تلویزیون سراسری آن را پخش می کند. متأسفانه برایم مقدور نیست این توصیفات زیبا را به فارسی معیار شرح دهم و اصلا این کار می شود چیزی در مایه های ترجمه شعر، که اصلا خوب نیست. این شعر دوست داشتنی یک بیت زیبا در توصیف بهار دارد که از بهترین توصیفاتی است درباره بهار که من در ادبیات مان دیده ام.

غاچ برنجوکی خشه؛ وقتی که چاله پر تشه

دیه دلم وش نی کشه؛ بس که فراوونه بیو


غاچ که همان قارچ است و غاچ برنجوکی هم نوعی قارچ خودرو است که رنگ هاگ هایش قهوه ای است. به نوعی، کم یاب هم است و کسانی که در فصل بهار در منطقه ما به شکار! قارچ های خودرو می روند با پیدا کردن این قارچ ذوق می کنند. حالا شاعر می گوید غاچ برنجوکی بسیار خوش مزه است؛ کی؟ زمانی که در خنکای هوای بهاری چاله (منقل یا چاله ای که در آن آتش درست می کنند) پر از آتش است و هم این گرمای مطبوع در این هوای سرد بهاری دوست داشتنی است و هم اینکه این آتش آماده برشتن قارچ ها است. بعد در مصرع بعدی می گوید از بس این نوع قارچ در این بهار فراوان و زیاد شده است که دیگر برایم جذابیتی ندارد (قارچی که نوعا کم یاب است؛ پس فراوانی آن گویای دقیقی از وسعت بهار و سرسبزی آن سال است). توصیفی بسیار دلنشین از سر سبزی و پر بارانی سال؛ در نهایت ایجاز و کم گویی که برای درک دقیق آن باید یک بهار را در منطقه ما به سر برده باشید تا دقیقا متوجه حرف «ایرجو» شوید.

۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۳ ۲ نظر
احمد احمدی

حرف آخر عشق...

صبح 8 آبان ده سال پیش بود و من دانشجوی ترم اول بودم. یکی از همان سه شنبه هایی بود که خدا کوه را آفرید(1)؛ یکی از همان سه شنبه هایی بود که قیصر می رفت سر کلاس استاد عزیزش دکتر شفیعی کدکنی؛
راستی روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود (2)
 
پیش دانشگاهی بودم که دوست جانم مجموعه شعری به امانت داد دستم که بخوانم (و مصطفی عزیز هیچ وقت آن امانتی را پس نگرفت). این اولین مجموعه شعری بود (و هنوز هم هست) که در یک بازه زمانی کوتاه همه اشعارش را خواندم.

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم...
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است....
 
 
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
 
اگر خنجر دشمنان گرده ایم... (ناصر عبدالهی هم خیلی زود رفت...)
 

ای دریغ و حسرت همیشگی!
 ناگهان چقدر زود
 دیر می شود...

 قاف حرف آخر عشق...

 ما عشق را به مدرسه بردیم
 در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه
 و میله های سرد و فلزی...

(قطعه هایی پراکنده از بعضی از اشعار مجموعه شعر آینه های ناگهان).

آه... چقدر تلخ بود برایم. من تازه قیصر را شناخته بودم و همین چند ماه پیش بود که در نمایشگاه کتاب
 قطار می رود
تو می روی
 تمام ایستگاه می رود
 و من چقدر ساده ام
 که سال های سال
 در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده ام
 و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
 تکیه داده ام

آمده بود با طرحی بسیار زیبا در پشت کتاب که همین شعرِ عجیبِ انتظار لای دکمه های باز پیراهنی (پیراهن شاعر شاید) نوشته شده بود...

خیلی زود بود برای من، از دست دادن قیصر؛ شاعری که همیشه درباره شعرش گفته ام: اشعارش در عین سادگی، عمیق و زیبا هستند و به قول دوستان سهل هایی ممتنع...

نمی دانم کسی یادش هست تصویر دکتر شفیعی کدکنی که چطور گریه که چه عرض کنم، زار می زد در مراسم قیصر...

و من هم دل خوشم به جمله ای، که دوستم مصطفی-همانی که مرا با دنیای قیصر با اهدای آینه های ناگهان آشنا کرد- بعد از اینکه خبر درگذشت قیصر را در دانشکده علوم پایه دانشگاهمان بهش دادم، گفت: قیصر مریض بود و خیلی درد می کشید؛ راحت شد. (و بعدها وقتی مطلب خاص و ارزشمندی را که مصاحبه گونه ای بود با یار و همسر قیصر در ماه نامه همشهری داستان خواندم، فهمیدم که مصطفی چقدر راست می گفته است).


دردواره ها رو بشنوید لطفا:
 

 

1) اشاره به شعر سه شنبه از مجموعه گل ها همه آفتابگردانند:

سه شنبه؛

چرا تلخ و بی حوصله!

سه شنبه؛

چرا این همه فاصله؟

سه شنبه؛

چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!

سه شنبه

خدا کوه را آفرید

2) بخشی از شعر لحظۀ بیکران از مجموعه گل ها همه آفتابگردانند

 

 
۰۸ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۱ ۱ نظر
احمد احمدی

درباره یک آیه

دوستان یک نکته؛ اگر کسی ایده ای دارد بفرماید:


یا این معصیت هایی که ما می کنیم مصداق فحشا و منکر نیستند (که هستند، بی شک) و یا این چیزی که ما می خونیم اسمش نماز نیست(که... )


وَأَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَاللَّهُ یعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ(العنکبوت/45)

۰۲ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۸ ۲ نظر
احمد احمدی

راهنما

کسی درباره رامونا جان چیزی شنیده؟

ایشون یه ریاضی دان خودآموخته هندی است. درسال های ابتدایی قرن بیستم به نوعی توسط هاردی، ریاضی دان انگلیسی کشف می شود. هاردی دعوتش می کند به کیمبریج و بقیه اتفاقات.

تازگی ها فیلم The Man Who Knew Infinity را دیده ام. فیلم درباره زندگی راموناجان است و اطلاعاتی که دادم را هم از فیلم اخذ کره ام. فیلم خوش ساختی است و از دیدنش خوشحالم.

راستش نکته ای که می خواهم بگویم این است که:

همه آدم ها تو زندگی شون نیاز به مربی و راهنما دارند. و این نیاز در انسان های باهوش و نخبه به مراتب بیشتر از افراد معمولی است.
یکی از بهترین دعاهایی که می تونیم برای خودمون کنیم این هست که خداوند یکی از این معلم های خوب خودش را قسمت مون کنه.
۱۴ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۹ ۰ نظر
احمد احمدی

کتاب و طعام...

دیشب نشسته بودم و دخل و خرج شهریور رو جمع و جور می کردم. ستون ها که تموم شد و جمع ها که زده شد، رقم انتهایی ستون طعام و کتاب (و کلا مطبوعات) رو که با هم مقایسه کردم، جالب بود. جمع کل ستون اطعمه و اشربه فقط چند هزار تومن بیشتر از ستون کتاب بود. توی مهر باید تحولی بوجود بیارم؛ باید بیشتر غذا بخورم، و کمتر کتاب و مجله بخرم؛ راه دیگه ای هم وجود نداره، وگرنه تموم میشم 🙂

۰۲ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۸ ۰ نظر
احمد احمدی

فیلم نگار*

دیشب رفتم و فیلم نگار رامبد جوان را دیدم.

تجربه ای نو بود که در سینمای ایران تا به حال نظیر آن را من ندیده بودم؛ فیلمی دیوید لینچی! و کمی سوررئال. جالب بود و به نظرم ارزش دیدن داره. نگار جواهریان، همسر رامبد جوان هم نقش نگار را بازی می کرد.



* فیلم نگار عنوان مجله ای سینمایی است.

۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۹ ۰ نظر
احمد احمدی

هدایت...

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیش تر زانکه چو گردی ز میان برخیزم


حافظ


مصرع دوم تشبیه بسیار زیبایی داره که ایهام لطیفی هم درش نهفته است؛ ولی اصل همان حرف مصرع اول است.

خدایا برسان طراوت باران هدایت را...

۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۹ ۰ نظر
احمد احمدی

من؛ کورتانا؛ عید قربان؛ حضرت علی اکبر

شرکت مایکروسافت یه دستیار صوتی داره بنام Cortana؛ اپل هم همچین چیزی داره که اسمش هست Siri، که از کورتانا معروف تر و به نظر من باهوش تر هم هست.

 

صبح روز عید قربان برا اولین بار کمی با کورتانا خانم! گپ زدم. چند تا سؤال شخصی ازش پرسیدم؛ مثلا اینکه کورتانا کجا هستی؟ و یا اینکه کورتانا خانم متأهل هستی؟ که ایشون هم جواب های باحالی میداد.

بعد از اینکه حوصله ام سر رفت ازش خواستم یه موسیقی برام اجرا کنه. صبح روز عید قربان کورتانا برام نوحه ای بوشهری درباره شهادت حضرت علی اکبر اجرا کرد...

تونستید گوش بدید:

 

 

۱۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۵۹ ۰ نظر
احمد احمدی

خانم امگا و فرزندانش!

این فایل صوتی که در ادامه مطلب می ذارم، بخشی از یادداشت «محمدحسین محمودزاده» است با عنوان «آدم های دور، آدم های نزدیک» که از سفرش با دوچرخه به کنیا و اوگاندا نوشته است و در شماره تیرماه 96 ماه نامه همشهری داستان چاپ شده است؛ و با صدا خودم آن را خوانده و ضبط کرده ام. زمان فایل نه دقیقه و سی و یک ثانیه است. به نظرم ارزش گوش دادن را دارد.




دریافت
۰۶ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۴۷ ۱ نظر
احمد احمدی

یا من اسمه دوا و ذکره شفا


امسال هجدهم نوزدهم فروردین رفتم شیراز؛ قرار بود برم سری به دوستم که تازه بچه دار شده بود بزنم. فرصت مناسبی بود که سری هم به یکی دیگه از دوستام که مهندسی کشاورزی خونده بود و اصالتا هم شیرازی بود بزنم. این دوست کشاورزم که دانشجوی دکتری کشاورزی دانشگاه شیراز هم بود، انسان بسیار دوست داشتنی، متخصص در حوزه کشاورزی و از نخبه گان زیتون بود که تز ارشدش رو با نمره خوب درباره زیتون از دانشگاه صنعتی اصفهان دفاع کرده بود. خلاصه یک کشاورز زحمت کش و واقعی بود که عالمانه کشاورزی می کرد. ورزشکار حرفه ای هم بود؛ اون ایامی که تازه باهاش آشنا شده بودم بیش از ده سال در یکی از رشته های رزمی کار کرده بود. گفتم حالا فرصت مناسبی هست این عزیز را هم، توی وقتی که شیراز هستم ببینم. خلاصه، من بهش زنگ زدم و گفتم که آخر هفته شیراز هستم و اون هم گفت الان توی جاده هستم و من هم آخر هفته شیرازم. شیراز که رسیدم شب رو خونه دوستم که تازه بچه دار شده بود موندم و روز بعد هر چی به دوست کشاورزم زنگ زدم جواب نمی داد. و این در نوع خودش جالب بود.
دیروز، یعنی سه شنبه، به سرم زد که زنگی به این عزیز بزنم. تماس برقرار شد و کمی حرف زدیم. از باغ و به تعبیر دقیق تر خونه باغی که خبر داشتم، داشت اطراف شیراز می ساخت (خانه را برای فروش می ساخت) پرسیدم که گفت مشکلی برام پیش اومده و  فعلا بی خیال باغ شدم و اصلا نمی دونم درختاش خشک شدن؛ سالمن و ... . کمی گیر دادم که مشکل چیه و گفت همون شبی که بهم زنگ زدی و قرار شد آخر هفته همدیگه رو ببینیم من فرداش تصادف بدی کردم. خلاصه بردنمون بیمارستان و بعد از ام آر آی و انجام امور جاری گفتن یک خبر خوب و یک خبر بد. خبر خوب این بود که تصادف براش مشکل ساز نشده  و الحمدلله به خیر گذشته و خبر بد اینکه عکس برداری ها نشون  داده اند که تومور مغزی داره.
می گفت دکترم گفته می ترسم عملت کنم؛ چون ریسکش خیلی بالا هست و جوون هستی و دوست ندارم زیر دست من بمیری؛ فلذا ارجاعش داده به آلمان.

دیروز که صحبت می کردیم می گفت هزینه های عمل رو جور کرده ولی مدت مدیدی هست که به هر دری می زنم که یه وقت سفارت از یکی از کشورهای اتحادیه اروپا بگیرم که بعد اقدام کنم برا ویزا همه شون حواله ام می دن به دو ماه دیگه؛ تازه بعد از دو ماه یکی دو هفته هم کارای ویزا هست و این زمان دیگه برا او خیلی دیر هست، گویا بهش گفتن که سه ماه بیشتر وقت نداری.

خلاصه خیلی ناراحت شدم و چند بار براش دعا کردم. این دوستم خیلی انسان شریف و گلی هست؛ آدم مذهبی و مومنی هم هست و بسیار خوش مشرب و دوست داشتنی. چون رزمی کار بوده سال ها پیش تعریف می کرد که چند مورد پیش اومده که هم تو شیراز و هم تو اصفهان زن و دختر مردم رو می خواستن به زور سوار ماشین کنن و ببرن و این عزیز رفته با اراذل درگیر شده و بعضا زخمی هم شده ولی اون طرف رو نجات داده.

لطفا و لطفا برا این عزیز دعا کنید. دعا کنید خداوند هر چه سریع تر این انسان دوست داشتنی رو شفا بده

۰۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۳ ۰ نظر
احمد احمدی

درد نخستین...

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد.


در من زندانیِ ستم گری بود

که به آوازِ زنجیرش خو نمی کرد-

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.


بخشی از شعر آیدا در آینه؛ احمد شاملو

۲۶ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۰ ۰ نظر
احمد احمدی