۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مثنوی معنوی» ثبت شده است

اول ای جان دفع شر موش کن

داستانی در دفتر اول مثنوی است، که پادشاه جهودی نصرانیان را می کشته است، در ضمن این داستان مولوی ابیاتی دارد که خواندن آن برای ما بسیار لازم است.



ما درین انبار گندم می‌کنیم

گندم جمع آمده گم می‌کنیم

می‌نیندیشیم آخر ما بهوش

کین خلل در گندمست از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست

و از فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن

وانگهان در جمع گندم جوش کن

بشنو از اخبار آن صدر الصدور

لا صلوة تم الا بالحضور

گر نه موشی دزد در انبار ماست

گندم اعمال چل ساله کجاست

ریزه‌ریزه صدق هر روزه چرا

جمع می‌ناید درین انبار ما

بس ستارهٔ آتش از آهن جهید

وان دل سوزیده پذرفت و کشید

لیک در ظلمت یکی دزدی نهان

می‌نهد انگشت بر استارگان

می‌کشد استارگان را یک به یک

تا که نفروزد چراغی از فلک

گر هزاران دام باشد در قدم

چون تو با مایی نباشد هیچ غم

چون عنایاتت بود با ما مقیم

کی بود بیمی از آن دزد لئیم

هر شبی از دام تن ارواح را

می‌رهانی می‌کنی الواح را

می‌رهند ارواح هر شب زین قفس

فارغان نه حاکم و محکوم کس

شب ز زندان بی‌خبر زندانیان

شب ز دولت بی‌خبر سلطانیان

نه غم و اندیشهٔ سود و زیان

نه خیال این فلان و آن فلان

حال عارف این بود بی‌خواب هم

گفت ایزد هم رقود زین مرم

خفته از احوال دنیا روز و شب

چون قلم در پنجهٔ تقلیب رب

آنک او پنجه نبیند در رقم

فعل پندارد بجنبش از قلم

شمه‌ای زین حال عارف وا نمود

عقل را هم خواب حسی در ربود

رفته در صحرای بی‌چون جانشان

روحشان آسوده و ابدانشان

وز صفیری باز دام اندر کشی

جمله را در داد و در داور کشی

چونک نور صبحدم سر بر زند

کرکس زرین گردون پر زند

فالق الاصباح اسرافیل‌وار

جمله را در صورت آرد زان دیار

روحهای منبسط را تن کند

هر تنی را باز آبستن کند

اسپ جانها را کند عاری ز زین

سر النوم اخ الموتست این

لیک بهر آنک روز آیند باز

بر نهد بر پایشان بند دراز

تا که روزش واکشد زان مرغزار

وز چراگاه آردش در زیر بار

کاش چون اصحاب کهف این روح را

حفظ کردی یا چو کشتی نوح را

تا ازین طوفان بیداری و هوش

وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش

ای بسی اصحاب کهف اندر جهان

پهلوی تو پیش تو هست این زمان

یار با او غار با او در سرود

مهر بر چشمست و بر گوشت چه سود


ابیات از سایت www.ganjoor.net گرفته شده اند


۰۵ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۵ ۰ نظر
احمد احمدی

تفأل به مثنوی

این چند بیت هم تفال من به مثنوی:

اندرین بودند کآواز صلا

مصطفی بشنید از سوی علا

خواست آبی و وضو را تازه کرد

دست و رو را شست او زان آب سرد

هر دو پا شست و به موزه کرد رای

موزه را بربود یک موزه‌ربای

دست سوی موزه برد آن خوش‌خطاب

موزه را بربود از دستش عقاب

موزه را اندر هوا برد او چو باد

پس نگون کرد و از آن ماری فتاد

در فتاد از موزه یک مار سیاه

زان عنایت شد عقابش نیکخواه

پس عقاب آن موزه را آورد باز

گفت هین بستان و رو سوی نماز

از ضرورت کردم این گستاخیی

من ز ادب دارم شکسته‌شاخیی

وای کو گستاخ پایی می‌نهد

بی ضرورت کش هوا فتوی دهد

پس رسولش شکر کرد و گفت ما

این جفا دیدیم و بود این خود وفا

موزه بربودی و من درهم شدم

تو غمم بردی و من در غم شدم

گرچه هر غیبی خدا ما را نمود

دل در آن لحظه به خود مشغول بود

گفت دور از تو که غفلت در تو رست

دیدنم آن غیب را هم عکس تست

مار در موزه ببینم بر هوا

نیست از من عکس تست ای مصطفی

عکس نورانی همه روشن بود

عکس ظلمانی همه گلخن بود

عکس عبدالله همه نوری بود

عکس بیگانه همه کوری بود

عکس هر کس را بدان ای جان ببین

پهلوی جنسی که خواهی می‌نشین


متن اشعار از سایت www.ganjoor.net گرفته شده است
۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۱:۰۸ ۰ نظر
احمد احمدی