۴ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

طرحی برای کتاب خوانی

آیین تقوا، ما نیز دانیم/ لیکن چه چاره، با بخت گم راه
فرض بر این است که خواننده این سطور جزء یکی از ۲۵۰ نفری است که آخرین چاپ کتاب «چنین گفت ابن عربیِ» نشر نی برای ایشان چاپ شده است. مدتی پیش با واقعیتی عجیب و تلخ مواجه شدم که چندین جا نقلش کرده ام و ذکر آن اینجا هم لازم است. چند ماه پیش برحسب عادت سری به مغازه دوست کتاب خوانم زدم. مثل همیشه زیر ویترین پر از کتاب بود و روی ویترین هم یک کتاب در دست مطالعه داشت. کتاب روی ویترین «چنین گفت ابن عربی» نوشته «نصر حامد ابوزید» از نشر نی بود. مثل همیشه نگاهی به صفحه شناسنامه کتاب انداختم؛ قیمت، تیراژ و نوبت چاپ را نگاه کردم . نکته جالب ماجرا، رقم تیراژ کتاب بود؛ به نظر شما تیراژ آن کتاب چند نسخه بود؟ فقط ۲۵۰ نسخه. وقتی این خاطره را برای دوستی دیگر تعریف می کردم، دوستم عکسی از شناسنامه همان کتاب را که چند سال پیش خریده بود برایم فرستاد که عدد تیراژش بیش از ۲۰۰۰ بود.
هدف از ذکر این مقدمه کوتاه این بود که بگویم فرض بر این است که خواننده این سطور جز افرادی است که کتاب می-خواند و از آنهایی نیست که با لطایف الحیل باید تشویق شان کنیم که کتاب بخوانند؛ پس با شمایم! شما ۲۵۰ نفر از ۸۰ میلیون نفر جمعیت کشورم.
دوست کتاب خوانی داشتم که کلامی با این مضمون از استاد بهاالدین خرمشاهی نقل می کرد: تا چهل سالگی هر چی دلتان خواست بخوانید(منظور این بود که در هر حوزه ای دوست دارید مطالعه کنید). اگر اهل کتاب خواندن باشید با درد «پراکنده خوانی» آشنا هستید. احتمالا از «هستی و زمان» هایدگر تا دیوان «وحشی بافقی» و «ابلوموفِ» «گنچاروف» را تورق کرده اید و سری هم به آثار دکتر زرین کوب و ذبیح الله صفا و محمدعلی موحد زده اید و در حوزه مطالعات دینی هم با شریعتی و مطهری و سروش و احیانا شهید بهشتی آشنایی دارید و چیزهایی از ایشان خوانده¬اید. ولی آیا این راه، و این همه پراکنده خوانی مقبول است؟ _ مقبول به معنای راه گشا! البته_ البته که به نظرم لازم، و دقیق تر بگویم مستحب است آثار این بزرگان را بخوانیم و بخوانید، ولی؟ بگذارید یک مثال ملموس بزنم. اگر من امسال ایام محرم حماسه حسینی شهید مطهری را لای مطالعه آثار اخوان و احمد شاملو بخوانم و چند ماه دیگر یا یکی دو سالِ بعد هم بروم سراغ شهید جاوید صالحی نجف آبادی و مدتی بعد از خواندن بینوایان و کلیدر و آیدا در آینه و چند کتاب دیگر، در ایام اربعین هم سری به قیام امام حسین سیدجعفر شهیدی بزنم و به همین منوال قاطی همه چیز خوانی هایم چند کتاب دیگر هم بخوانم درباره امام حسین و عاشورا، به نظر شما بعد از این حجم مطالعه در این حوزۀ مشخص، آیا در زمینه عاشورا و تاریخ آن می توانم به یک جمع¬بندی مفید و احیانا تطبیقی برسم. آیا می توانم برای مدت ۲ ساعت درباره حادثه عاشورا صحبت کنم و چرایی این اتفاق و ماهیت قیام را تحلیل کنم؟
حسب تجربۀ شخصی ام این گونه خواندن ها را باید از یک دوره ای کنار گذاشت. خوب است آدم با این روش کتاب خوانی را شروع کند ولی این گونه خواندن شما را فقط یک انسان کتاب خوان بار خواهدآورد؛ ولی آیا خود کتاب خواندن هدف است یا کتاب و کتاب خواندن وسیله ای است برای یک هدف مهم تر. ما که قرار نیست وقت و زندگی تکرار نشدنی خودمان را صرف کنیم تا آمار مثلا ۲ دقیقه ای سرانه مطالعه را جابه جا کنیم و کمی هلش بدهیم به سمت بالا؟ قرار است؟
نقل قول منسوب به استاد خرمشاهی به نظر مقبول است؛ مقبول به معنای آغازی برای ورود به وادی کتاب و کتاب خوانی و نامقبول است؛ نامقبول به معنی این سخنی که زیاد شنیده ایم: دریاچه ای به عمق چند صد متر ارجح است به اقیانوسی تُنُک به عمق چند سانتی متر.
قرار است کتاب بخوانیم تا عمیق تر شویم، فکر کردن را بیاموزیم و خلاقیت خودمان را در تحلیل مسایل عمق ببخشیم و نه اینکه خودمان را سرگرم کنیم با چند تا اسم علامه و استاد و فیلسوف و رمان نویس ایرانی و روس و امریکایی و آلمانی.
اما ایده ای برای رفع این معضل رایج:
نمی گویم پراکنده خوانی را کنار بگذاریم؛ پراکنده خوانی لذتی است دیرپا و دوست داشتنی. گلستان سعدی بخوانیم، جنگ و صلح و هملت بخوانیم، با بینوایان ویکتور هوگو زندگی را دوباره بشناسیم، شاهنامه و مثنوی هم بخوانیم ولی، ولی، یک زمینه تخصصی و خاص و مفید برگزینیم و با راه نمایی یک استاد خبره در آن حوزه شروع کنیم به مطالعه عمیق و دقیق. مطالعه¬ای علمی که مسیرش مشخص، ابتدایش معلوم و انتهایش هم رو به افقی روشن و دقیق باشد. این خط تخصصی می¬تواند مهندسی برق، ریاضی، تاریخ، فلسفه، ادبیات، شعر، برنامه نویسی کامپیوتر و… باشد و لای این تخصصی خوانی هایمان گه گاهی هم اشعار سیدعلی صالحی بخوانیم و ناتور دشت بخوانیم و جنایت و مکافات. وقت کم است و به قول استادم خواندنی های خوب هم زیاد ولی به فرموده مولا علی: کسی که خویشتن را به کارهای غیرضروری مشغول کند، کاری را که انجام دادنش برای او لازم است ضایع کرده و از بین می برد. پس بیایید یاد بگیریم گزینش بکنیم و گزیده بخوانیم و به یاد داشته باشیم این دو بیت مثنوی را که استاد محمدتقی جعفری زیاد می خواندند:
راه هموار است و زیرش دام ها/ قحطی معنا میان نام ها
لفظ ها و نام ها چون دام ها/ لفظ شیرین ریگ آب عمر ما
(جسارتا اگر کسی معنی و منظور این دو بیت را متوجه نشده است خجالت نکشد و بگردد دنبال مفهوم این دو بیت مثنوی، من خودم مدت ها می خواندم و معنای تمثیلی بیت دوم و خصوصا مصرع دوم را نمی فهمیدم!)
پی نوشت اول: البته هستند و می شناسم انسان های نخبه ای که در کنار حوزه تخصصی خودشان که در آن حوزه جزء بهترین ها هستند همزمان در یک یا دو رشته دیگر هم به صورت حرفه ای، عالی، دقیق و هدف مند مشغول مطالعه هستند و تخصصی خوانی و حرفه ای خوانی شان را محدود به یک حوزه نکرده اند و در کنار تخصصی خوانی شان مطالعات جانبی مثل رمان خوانی و ... هم دارند. ولی خب من این راه را برای هیچ کس پیشنهاد نمی کنم. چرا که ممکن است نوعا فرد به نوعی خود را فریب بدهد و برگردد سراغ همان پراکنده خوانی ای که ذکر شد.
پی نوشت دوم: پی نوشت دوم هم بیتی دیگراز همان غزل جناب حافظ که یک بیت آن حسن مطلع این یادداشت بود:
آئین تقوا ما نیز دانیم/ لیکن چه چاره، با بخت گم راه
من رند و عاشق در موسم گل/ آن گاه توبه استغفرالله

۲۴ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۹ ۳ نظر
احمد احمدی

مائیم و آب دیده...

هنر حکایت عجیبی دارد؛ موسیقی، شعر، خوش نویسی... ارتباطات خاص و ورای حد توصیفی با روح آدمی برقرار می کنند. به نظرم حتی می شود براحتی با توجه به نوع موسیقی و شعری که یک انسان گوش می دهد و می خواند، تا حد خوبی به عمق شخصیت و نگاهش به زندگی پی برد.

من سال هاست از روی تفنن شعر می خوانم. حافظ، جلال الدین رومی، سعدی، سهراب، قیصر امین پور... . نکته جالب تمام این سال ها این بوده است که هیچ وقت هوس شعر گفتن به سرم نزده است؛ چون جوششی نمی دیدم که بروم دنبال کوشش، ولی هفته پیش برای اولین بار توی زندگی با خودم گفتم، کاش می توانستم شعر بگویم؛ گاهی اوقات فقط یک زبان شاعرانه و نگاه شعر گونه است که می تواند عمق و اصل مطلب را بیان کند. مثلا شما غصه از وجودت سر ریز شده باشد، بعد بگویی:

دردهای پوستی کجا؛ درد دوستی کجا.

یا غم فراق آن چنان عذابش الیم باشد که بگویی:

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی/ چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.

یا این سطر طولانی و عجیب از اخوان را بخوانید تا ببینید که پائیز و معانی مترتب بر پائیز در ادبیات ما یعنی چه:

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید!

مطمئن هستم این سرایش ها و سروده ها علاوه بر اینکه بعد از گذر چندین و چند نسل، هم چنان تأثیرات عمیقی بر خوانندگانشان خواهند گذاشت، برای خود سراینده نیز، موجب حظ و لذت بوده است، لذت خلق، و لذت از اینکه توانسته است حق مطلب را ادا کند.

القصه؛ ما یک همشهری شاعر داریم (البته داشتیم، ایشون چند سالی است که فوت کرده اند) که ایشان در شعر محلی عالی اند. زنده یاد ایرج شمسی زاده، در توصیفات شاعرانه تا آن جایی که من دیده ام، خیلی خوب هستند. یک شعر معروف دارند بنام «نوروز» که محسن شریفیان و غلامرضا وزان این شعر را به قالب موسیقی برده اند و گه گداری هم تلویزیون سراسری آن را پخش می کند. متأسفانه برایم مقدور نیست این توصیفات زیبا را به فارسی معیار شرح دهم و اصلا این کار می شود چیزی در مایه های ترجمه شعر، که اصلا خوب نیست. این شعر دوست داشتنی یک بیت زیبا در توصیف بهار دارد که از بهترین توصیفاتی است درباره بهار که من در ادبیات مان دیده ام.

غاچ برنجوکی خشه؛ وقتی که چاله پر تشه

دیه دلم وش نی کشه؛ بس که فراوونه بیو


غاچ که همان قارچ است و غاچ برنجوکی هم نوعی قارچ خودرو است که رنگ هاگ هایش قهوه ای است. به نوعی، کم یاب هم است و کسانی که در فصل بهار در منطقه ما به شکار! قارچ های خودرو می روند با پیدا کردن این قارچ ذوق می کنند. حالا شاعر می گوید غاچ برنجوکی بسیار خوش مزه است؛ کی؟ زمانی که در خنکای هوای بهاری چاله (منقل یا چاله ای که در آن آتش درست می کنند) پر از آتش است و هم این گرمای مطبوع در این هوای سرد بهاری دوست داشتنی است و هم اینکه این آتش آماده برشتن قارچ ها است. بعد در مصرع بعدی می گوید از بس این نوع قارچ در این بهار فراوان و زیاد شده است که دیگر برایم جذابیتی ندارد (قارچی که نوعا کم یاب است؛ پس فراوانی آن گویای دقیقی از وسعت بهار و سرسبزی آن سال است). توصیفی بسیار دلنشین از سر سبزی و پر بارانی سال؛ در نهایت ایجاز و کم گویی که برای درک دقیق آن باید یک بهار را در منطقه ما به سر برده باشید تا دقیقا متوجه حرف «ایرجو» شوید.

۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۳ ۲ نظر
احمد احمدی

حرف آخر عشق...

صبح 8 آبان ده سال پیش بود و من دانشجوی ترم اول بودم. یکی از همان سه شنبه هایی بود که خدا کوه را آفرید(1)؛ یکی از همان سه شنبه هایی بود که قیصر می رفت سر کلاس استاد عزیزش دکتر شفیعی کدکنی؛
راستی روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود (2)
 
پیش دانشگاهی بودم که دوست جانم مجموعه شعری به امانت داد دستم که بخوانم (و مصطفی عزیز هیچ وقت آن امانتی را پس نگرفت). این اولین مجموعه شعری بود (و هنوز هم هست) که در یک بازه زمانی کوتاه همه اشعارش را خواندم.

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم...
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است....
 
 
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
 
اگر خنجر دشمنان گرده ایم... (ناصر عبدالهی هم خیلی زود رفت...)
 

ای دریغ و حسرت همیشگی!
 ناگهان چقدر زود
 دیر می شود...

 قاف حرف آخر عشق...

 ما عشق را به مدرسه بردیم
 در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه
 و میله های سرد و فلزی...

(قطعه هایی پراکنده از بعضی از اشعار مجموعه شعر آینه های ناگهان).

آه... چقدر تلخ بود برایم. من تازه قیصر را شناخته بودم و همین چند ماه پیش بود که در نمایشگاه کتاب
 قطار می رود
تو می روی
 تمام ایستگاه می رود
 و من چقدر ساده ام
 که سال های سال
 در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده ام
 و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
 تکیه داده ام

آمده بود با طرحی بسیار زیبا در پشت کتاب که همین شعرِ عجیبِ انتظار لای دکمه های باز پیراهنی (پیراهن شاعر شاید) نوشته شده بود...

خیلی زود بود برای من، از دست دادن قیصر؛ شاعری که همیشه درباره شعرش گفته ام: اشعارش در عین سادگی، عمیق و زیبا هستند و به قول دوستان سهل هایی ممتنع...

نمی دانم کسی یادش هست تصویر دکتر شفیعی کدکنی که چطور گریه که چه عرض کنم، زار می زد در مراسم قیصر...

و من هم دل خوشم به جمله ای، که دوستم مصطفی-همانی که مرا با دنیای قیصر با اهدای آینه های ناگهان آشنا کرد- بعد از اینکه خبر درگذشت قیصر را در دانشکده علوم پایه دانشگاهمان بهش دادم، گفت: قیصر مریض بود و خیلی درد می کشید؛ راحت شد. (و بعدها وقتی مطلب خاص و ارزشمندی را که مصاحبه گونه ای بود با یار و همسر قیصر در ماه نامه همشهری داستان خواندم، فهمیدم که مصطفی چقدر راست می گفته است).


دردواره ها رو بشنوید لطفا:
 

 

1) اشاره به شعر سه شنبه از مجموعه گل ها همه آفتابگردانند:

سه شنبه؛

چرا تلخ و بی حوصله!

سه شنبه؛

چرا این همه فاصله؟

سه شنبه؛

چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!

سه شنبه

خدا کوه را آفرید

2) بخشی از شعر لحظۀ بیکران از مجموعه گل ها همه آفتابگردانند

 

 
۰۸ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۱ ۱ نظر
احمد احمدی

درباره یک آیه

دوستان یک نکته؛ اگر کسی ایده ای دارد بفرماید:


یا این معصیت هایی که ما می کنیم مصداق فحشا و منکر نیستند (که هستند، بی شک) و یا این چیزی که ما می خونیم اسمش نماز نیست(که... )


وَأَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَاللَّهُ یعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ(العنکبوت/45)

۰۲ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۸ ۲ نظر
احمد احمدی