هنر حکایت عجیبی دارد؛ موسیقی، شعر، خوش نویسی... ارتباطات خاص و ورای حد توصیفی با روح آدمی برقرار می کنند. به نظرم حتی می شود براحتی با توجه به نوع موسیقی و شعری که یک انسان گوش می دهد و می خواند، تا حد خوبی به عمق شخصیت و نگاهش به زندگی پی برد.

من سال هاست از روی تفنن شعر می خوانم. حافظ، جلال الدین رومی، سعدی، سهراب، قیصر امین پور... . نکته جالب تمام این سال ها این بوده است که هیچ وقت هوس شعر گفتن به سرم نزده است؛ چون جوششی نمی دیدم که بروم دنبال کوشش، ولی هفته پیش برای اولین بار توی زندگی با خودم گفتم، کاش می توانستم شعر بگویم؛ گاهی اوقات فقط یک زبان شاعرانه و نگاه شعر گونه است که می تواند عمق و اصل مطلب را بیان کند. مثلا شما غصه از وجودت سر ریز شده باشد، بعد بگویی:

دردهای پوستی کجا؛ درد دوستی کجا.

یا غم فراق آن چنان عذابش الیم باشد که بگویی:

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی/ چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.

یا این سطر طولانی و عجیب از اخوان را بخوانید تا ببینید که پائیز و معانی مترتب بر پائیز در ادبیات ما یعنی چه:

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید!

مطمئن هستم این سرایش ها و سروده ها علاوه بر اینکه بعد از گذر چندین و چند نسل، هم چنان تأثیرات عمیقی بر خوانندگانشان خواهند گذاشت، برای خود سراینده نیز، موجب حظ و لذت بوده است، لذت خلق، و لذت از اینکه توانسته است حق مطلب را ادا کند.

القصه؛ ما یک همشهری شاعر داریم (البته داشتیم، ایشون چند سالی است که فوت کرده اند) که ایشان در شعر محلی عالی اند. زنده یاد ایرج شمسی زاده، در توصیفات شاعرانه تا آن جایی که من دیده ام، خیلی خوب هستند. یک شعر معروف دارند بنام «نوروز» که محسن شریفیان و غلامرضا وزان این شعر را به قالب موسیقی برده اند و گه گداری هم تلویزیون سراسری آن را پخش می کند. متأسفانه برایم مقدور نیست این توصیفات زیبا را به فارسی معیار شرح دهم و اصلا این کار می شود چیزی در مایه های ترجمه شعر، که اصلا خوب نیست. این شعر دوست داشتنی یک بیت زیبا در توصیف بهار دارد که از بهترین توصیفاتی است درباره بهار که من در ادبیات مان دیده ام.

غاچ برنجوکی خشه؛ وقتی که چاله پر تشه

دیه دلم وش نی کشه؛ بس که فراوونه بیو


غاچ که همان قارچ است و غاچ برنجوکی هم نوعی قارچ خودرو است که رنگ هاگ هایش قهوه ای است. به نوعی، کم یاب هم است و کسانی که در فصل بهار در منطقه ما به شکار! قارچ های خودرو می روند با پیدا کردن این قارچ ذوق می کنند. حالا شاعر می گوید غاچ برنجوکی بسیار خوش مزه است؛ کی؟ زمانی که در خنکای هوای بهاری چاله (منقل یا چاله ای که در آن آتش درست می کنند) پر از آتش است و هم این گرمای مطبوع در این هوای سرد بهاری دوست داشتنی است و هم اینکه این آتش آماده برشتن قارچ ها است. بعد در مصرع بعدی می گوید از بس این نوع قارچ در این بهار فراوان و زیاد شده است که دیگر برایم جذابیتی ندارد (قارچی که نوعا کم یاب است؛ پس فراوانی آن گویای دقیقی از وسعت بهار و سرسبزی آن سال است). توصیفی بسیار دلنشین از سر سبزی و پر بارانی سال؛ در نهایت ایجاز و کم گویی که برای درک دقیق آن باید یک بهار را در منطقه ما به سر برده باشید تا دقیقا متوجه حرف «ایرجو» شوید.