امسال هجدهم نوزدهم فروردین رفتم شیراز؛ قرار بود برم سری به دوستم که تازه بچه دار شده بود بزنم. فرصت مناسبی بود که سری هم به یکی دیگه از دوستام که مهندسی کشاورزی خونده بود و اصالتا هم شیرازی بود بزنم. این دوست کشاورزم که دانشجوی دکتری کشاورزی دانشگاه شیراز هم بود، انسان بسیار دوست داشتنی، متخصص در حوزه کشاورزی و از نخبه گان زیتون بود که تز ارشدش رو با نمره خوب درباره زیتون از دانشگاه صنعتی اصفهان دفاع کرده بود. خلاصه یک کشاورز زحمت کش و واقعی بود که عالمانه کشاورزی می کرد. ورزشکار حرفه ای هم بود؛ اون ایامی که تازه باهاش آشنا شده بودم بیش از ده سال در یکی از رشته های رزمی کار کرده بود. گفتم حالا فرصت مناسبی هست این عزیز را هم، توی وقتی که شیراز هستم ببینم. خلاصه، من بهش زنگ زدم و گفتم که آخر هفته شیراز هستم و اون هم گفت الان توی جاده هستم و من هم آخر هفته شیرازم. شیراز که رسیدم شب رو خونه دوستم که تازه بچه دار شده بود موندم و روز بعد هر چی به دوست کشاورزم زنگ زدم جواب نمی داد. و این در نوع خودش جالب بود.
دیروز، یعنی سه شنبه، به سرم زد که زنگی به این عزیز بزنم. تماس برقرار شد و کمی حرف زدیم. از باغ و به تعبیر دقیق تر خونه باغی که خبر داشتم، داشت اطراف شیراز می ساخت (خانه را برای فروش می ساخت) پرسیدم که گفت مشکلی برام پیش اومده و  فعلا بی خیال باغ شدم و اصلا نمی دونم درختاش خشک شدن؛ سالمن و ... . کمی گیر دادم که مشکل چیه و گفت همون شبی که بهم زنگ زدی و قرار شد آخر هفته همدیگه رو ببینیم من فرداش تصادف بدی کردم. خلاصه بردنمون بیمارستان و بعد از ام آر آی و انجام امور جاری گفتن یک خبر خوب و یک خبر بد. خبر خوب این بود که تصادف براش مشکل ساز نشده  و الحمدلله به خیر گذشته و خبر بد اینکه عکس برداری ها نشون  داده اند که تومور مغزی داره.
می گفت دکترم گفته می ترسم عملت کنم؛ چون ریسکش خیلی بالا هست و جوون هستی و دوست ندارم زیر دست من بمیری؛ فلذا ارجاعش داده به آلمان.

دیروز که صحبت می کردیم می گفت هزینه های عمل رو جور کرده ولی مدت مدیدی هست که به هر دری می زنم که یه وقت سفارت از یکی از کشورهای اتحادیه اروپا بگیرم که بعد اقدام کنم برا ویزا همه شون حواله ام می دن به دو ماه دیگه؛ تازه بعد از دو ماه یکی دو هفته هم کارای ویزا هست و این زمان دیگه برا او خیلی دیر هست، گویا بهش گفتن که سه ماه بیشتر وقت نداری.

خلاصه خیلی ناراحت شدم و چند بار براش دعا کردم. این دوستم خیلی انسان شریف و گلی هست؛ آدم مذهبی و مومنی هم هست و بسیار خوش مشرب و دوست داشتنی. چون رزمی کار بوده سال ها پیش تعریف می کرد که چند مورد پیش اومده که هم تو شیراز و هم تو اصفهان زن و دختر مردم رو می خواستن به زور سوار ماشین کنن و ببرن و این عزیز رفته با اراذل درگیر شده و بعضا زخمی هم شده ولی اون طرف رو نجات داده.

لطفا و لطفا برا این عزیز دعا کنید. دعا کنید خداوند هر چه سریع تر این انسان دوست داشتنی رو شفا بده