این یادداشت را چند روز پیش به مناسبت سال گرد درگذشت سهراب سپهری، جای دیگری منتشر کرده بودم. اینجا هم بخوانیمش، شاید بد نباشد:

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دانم چه شد که بعد از دبیرستان و ورود به دانشگاه ارتباطم با سهراب سپهری قطع شد. البته به یاد دارم که سال ابتدایی دانشگاه همچنان سهراب در خاطرم بود؛ وقتی خانم دکتر پورنعمت استاد فارسی عمومی امر کرده بود که هر دانشجو به انتخاب خودش شعری در کلاس بخواند، من سوره تماشای سهراب، به همراه غزل سمن بویان حافظ را خواندم!!!

و به آنان گفتم که سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز
زیوری نیست به اندام کلنگ...

 در دوران دبیرستان خیلی با سهراب محشور بودم. یادم است از بس به باغ همسفران را خوانده بودم، تمام شعر، یا بخش زیادی از شعر را حفظ شده بودم...

صدا کن مرا
صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف در متن
 ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
 و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است

...

چقدر مجموعه حجم سبز را دوست می داشتم و از خودم می پرسیدم این "بیوک مصطفوی" کیست که سهراب حجم سبز دوست داشتنی اش را به او تقدیم کرده است.
 سال های میانی دهه هشتاد، انتهای نوجوانی من بودند و آغاز دوره خاص و پر تلاطم جوانی؛ یادم است وقتی در اردیبهشت  یا خرداد هشتاد و شش، وقتی از شدت تنهایی و سختی شرایط می بایست مسیر را ادامه می دادم چطور به صدای پای آب پناه می بردم و چه آرامشی داشت-و دارد-، صدای پای آب... چندین شب، پیش می آمد که از ابتدا تا انتهای این سروده ی طولانی را می خواندم. این ارتباط قطع بود تا همین چند روز پیش که در وبلاگ گردی هایم شعری از سهراب را دیدم. شعر را کامل خواندم، یاد دستورالعمل کلیدی آن یونانی خوشحال و شاد ،مبنی بر ابن الوقت بودن افتادم. یادم هست سهراب (اگر اشتباه نکنم) در صدای پای آب چگونه باز ما را از گذشته مرده، برحذر می دارد؛
 
پشت سر نیست فضایی زنده،  پشت سر خاطره موج به ساحل، صدف سرد سکون می ریزد...

بماند که این یادداشت کوتاه همه اش از گذشته بود؛ البته گذشته زنده.