امشب همراه دو عزیز رفته بودیم ساحل؛ ساحل خلیج فارس. یه فوق دیپلم مکانیک،یه فوق لیسانس فیزیولوژی پزشکی و یه مهندس برق!

دوست عزیزم به نیت هر سه تامون، به دیوان حافظ تفأل زد؛ این سه غزل اومدند:

مطلع غزل اول:

المنة لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

مطلع غزل سوم:
حال خونین دلان که گوید باز
وز فلک خون خم که جوید باز


مطلع غزل دوم:(این غزل برا خودم اومد؛ در کل حس خوشی ندارم، به نظرم سختی ها در پیش باشه، امیدوارم بتونم!)
تو را که هر چه مرادست در جهان داری
چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
که حکم بر سر آزادگان روان داری
میان نداری و دارم عجب که هر ساعت
میان مجمع خوبان کنی میانداری
بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک
سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری
بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام
علی الخصوص در آن دم که سر گران داری
مکن عتاب از این بیش و جور بر دل ما
مکن هر آن چه توانی که جای آن داری
به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست
به قصد جان من خسته در کمان داری
بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود
که سهل باشد اگر یار مهربان داری
به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم
برو که هر چه مراد است در جهان داری
چو گل به دامن از این باغ می‌بری حافظ
چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری