دیروز یک اتفاق جالب برا من رخ داد.
آفتاب غروب کرده بود و بیست دقیقه ای به اذان مغرب مونده بود.از مطبوعاتی همشهری جوان رو خریدم و تصمیم گرفتم تا رسیدن وقت اذان توی پارک نزدیک مسجد یادداشت های مجله رو بخونم.درگیر یادداشتی جذاب بودم که یک دفعه صدایی من رو از یادداشت بیرون کشید.صدایی کمی خشن و با لحنی تند و از روی عصبانیت که خطاب به من بود.
"آقااااااااااا"
این آقای کشدار رو که شنیدم بلند شدم دیدم یک آقای حدودا شصت ساله جلوم ایستاده و با همان لحن ادامه داد که توی تاریکی نشستی داری روزنامه می خونی و اینکه چشم  عضو خیلی مهمیه و سی ثانیه ای مدام و بدون اینکه به من اجازه حرف زدن بدهد، داشت ادامه می داد. و بعد هم گفت که معلم علوم تجربی هست و راهش رو گرفت و رفت.
اولین واکنش من: بسیار ذوق زده شدم از این حرکت. به رغم لحن تند و عصبانیت این معلم عزیز به هیچ وجه ناراحت نشدم و کلی هم ذوق کردم از این حرکت. و بعدش سریعا به سمت مسجد حرکت کردم و بقیه یادداشت رو زیر کولر مسجد و همچنین زیر نور کلی لامپ خوندم.
حرف آخر: ضرر زدن به بدن یک منکر بسیار بزرگ هست و این معلم عزیز مرا از این منکر نهی کردن، آن هم نه با لحنی مناسب،ولی من نه تنها ناراحت نشدم، بلکه خوشحال و  ذوق زده هم شدم ؛ دقیقا به این دلیل که عمیقا متوجه بودم که ایشان از سر دلسوزی و خیرخواهی من را از این منکر نهی کردن.پس اگر قصد خیرخواهی و دلسوزی صادقانه باشد (البته به شرط اینکه  ناهی از منکر بتواند این قصد را مشهود کند و یا اینکه طرف مقابل این قصد خیر را دریابد) این احتمال که نهی از منکر مؤثر واقع شود تقویت خواهد شد